آی صاحب بزغاله !!!
مردی در راهی بزغاله ای سرگردن را که از مادرش جدا شده بود پیدا کرد ـ قصه را برای دیگران تعریف کرد و گفت صاحبش را نمی شماسم چه کار کنم . به او گفتند در آبادی جار بزن که : ای صاحب بزغاله ... ای صاحب بزغاله ...اگر صاحبش پیداشد که هیچ وگرنه بزغاله را صاحب شو .
مردی که بزغاله را پیدا کرده بود رفت در کوچه ها و مرتب جا می زد : آ ی صاحب .... بزغاله و کلمه بزغاله اش را آهسته می گفت تا مگر صاحب بزغاله موضوع را نشنود یا بشنود و متوجه موضوع نشود و در نهایت بزغاله را تصاحب کند
برچسب: داستان یک مثل,داستان مثل یک کابوس,داستان يك ضرب المثل,داستان سریال مثل یک کابوس,داستان فیلم مثل یک عاشق,داستان فیلم مثل یک زن,داستان فیلم درست مثل یک زن,داستان مثل یک دست صدا ندارد,داستان مثل یک عاشق,داستان یک ضرب مثل,
نویسنده: هستی شجاعی