خرید بک لینک
رنج گل بلبل کشید و برگ گل را باد برد بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

تیغ دادن در کف زنگی مست به که آید علم را نادان به کف

زن زن ز وفا شود ز زیور نشود سر سر ز دها شود ز افسر نشود

تادیــب معلم به کسی نــنگ نــدارد تیغی که به صیقل زده شد زنگ ندارد

دلگیر از آنی که سهیلت زده سیلی ســیبی که سهیلش نزند رنگ نـدارد

سنگی به چند سال شود لعل پاره ای زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ

عشق از سر تکلیف به دل پا نگزارد سیلاب نپرسد که ره خانه کدام است

ز خورشید پنهان شود موش کور ز خورشید رخشان شود روی ماه

سر که بی مغز بود نغزی دستار چه سود

دل که پاکیزه بــود جامــه ناپاک چــه باک

سر گرگ باید از اول برید نه چون گوسفندان مردم درید

سخت باشد چشم نابینا و درد درد باشد روی نازیبا و ناز

مکان کز بهر حق جوئی چه چه جابلقا چه جابلساَ

سخن کز بهر حق گوئی چه عبرانی چه سریانی

چه نیکو زده است این مثل پیر ده ستــ,ور لکــَد زن گــرانبــار بــه

برچسب: نویسنده: هستی شجاعی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 5:21

صفحه بندی